نیمه های خرداد بود و تازه دبستان‌ها تعطیل شده بود. محمد کلاس اول را تمام کرده بود. یکی دو روزی که گذشت، همراه برادرش علی به کارگاه تشک‌دوزی رفت. محمد کنار چرخ خیاطی علی ایستاد. علی رو تشکی‌ها را می‌دوخت و محمد به او نگاه می‌کرد. باید صبر می‌کرد تا استاد پیکر بیاید. علی می‌خواست با پیکر صحبت کند تا محمد هم بتواند در کارگاه کار کند.
ساعت نزدیک نه صبح بود که پیکر آمد. علی کارش را که تمام کرد دست محمد را گرفت؛ نگاهی به سر و وضعش کرد و او را همراه خود به طبقه بالا برد. جایی که دفتر پیکر محسوب می شد. استاد پیکر با دیدن علی که پسربچه‌ای را همراه آورده بود، تعجب کرد و پرسید: «چی شده؟»
علی مِن و منی کرد و برادرش محمد را نشان داد و گفت: «برادر کوچکم آمده اینجا کار کند.»
پیکر بدون توجه به حرف علی، همان‌طور که به کارش مشغول بود، گفت: «این یک الف بچه کار کند!؟ مثلاً چه کاری!؟»
علی گفت: «به قد و قواره‌اش نگاه نکنید. بچه زرنگی است. یک کار بهش بدهید. تابستان است و بیکار!»
پیکر گفت: «باشد، اگر می‌خواهی در خانه توی دست و پای مادرت نباشد، عیبی ندارد. بیاید این‌جا دم دست شماها باشد. فقط بگو به چرخ ها دست نزند. مسئولیتش با خودت.»
علی دست محمد را گرفت و هر دو برگشتند پایین. چند روزی گذشت. از آن به بعد، هر روز محمد همراه علی به کارگاه می آمد و دم دست چرخکارها بود. دو هفته‌ای گذشت. یک روز ظهر، چرخکارها برای ناهار و استراحت تعطیل کرده بودند. بعضی‌ها رفته بودند بیرون و بعضی ناهارشان را خورده و خوابیده بودند. محمد پشت چرخ علی نشسته و تکه پارچه ای را زیر چرخ گذاشته بود و آهسته آن را می دوخت. از صدای چرخ، پیکر به زیرزمین آمد. آهسته و بی صدا. محمد آن‌قدر سرگرم کار بود که اصلاً متوجه آمدن پیکر نشد. پیکر آرام جلو رفت و به دست‌ها و حرکت سوزن روی پارچه دفت کرد. محمد دو تکه پارچه را روی هم گذاشته بود و درز آن را می‌دوخت. پیکر که عمری را در این کار گذرانده بود با کوچک‌ترین حرکت کارگر می‌توانست مهارت او را تشخیص دهد. از حرکت دست محمد حیرت کرده بود. از صاف دوختن او و کنترلی که بر چرخ داشت. وقتی کار محمد تمام شد، پیکر پارچه دوخته شده را برداشت و جلو چشمانش گرفت. محمد از ترس رنگ به صورت نداشت. علی قبلاً سفارش کرده بود که دست به چرخ نزند و او را از پیکر ترسانده بود و حالا پیکر مچ او را گرفته بود...


" کتاب روزی روزگاری مردی، بر اساس زندگی شهید محمد بروجردی، نوشته حسین فتاحی، انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران-سروش، صفحات 1 تا 3"

«استفاده از مطلب با ذکر منبع»