پدرجان من می‌آیم؛
آنگاه که برای شخم زدن زمین در صحرا خسته هستی، بیل را از دستت می‌گیرم تا کمی استراحت کنی.
هیزم جمع می‌کنم، کتری را آب می‌کنم، آتش روشن می‌کنم و با آماده کردن چند استکان چای نیرویی تازه به تو خواهم داد.
پدر جان من می‌آیم؛
آنگاه که شبانه برای آبیاری به صحرا رفتی، آنگاه که آب قطع شد، به کمک تو می‌آیم.
پدر جان من می‌آیم؛
آنگاه که خوشه های گندم، جو، عدس و باقلا آماده درو هستند،
آنگاه که سیب درختی و گلابی آماده برداشت است، روی درخت می‌روم، نه نه، شما به روی درخت می‌روی، من سیب را از دستت گرفته آهسته درون جعبه می‌گذارم.
پدر جان من می‌آیم تا با هم در زمستان بام خانه را پارو کنیم.
در بهار وقتی خانه در اثر باران چکه می‌کند، خاک روی بام می‌ریزیم و با سنگ آن را محکم می‌کنیم.
می‌آیم تا در تابستان وقتی خسته به خانه آمدی، بروم از چشمه آب خنک بیاورم. در پاییز هیمه ی زمستان را آماده کنیم، می‌آیم تا... می‌آیم تا...
پدر جان، زحمتکش، کارگر، آه، زندگی تو را خسته کرده. از منزل به کارخانه از کارخانه به منزل و باز فردا و فرداهای دیگر مثل دیروز، بیا با هم به نماز جمعه برویم نشاط بگیریم.


"کتاب یادداشت های ناتمام، روزنوشت های طلبه شهید مهدی خاتمی، به اهتمام زهرا یزدی نژاد، انتشارات خورشید باران"

«استفاده از مطلب با ذکر منبع»