بر مرقد غنچه های پرپر در باغ
پیروزی خون بود شعار گل سرخ
در خاطر باد مانده از یورش باد
زخم تن لاله و هوار گل سرخ
*************************************************
رشته افکارم را مینای معترض به زاغی پاره کرد. با گشودن در، ناگهان عطر گل ها که در پشت شیشه پنهان شده بودند، وجودم را احاطه و پرندگان همراه با نسیم دل انگیزی که دست رنگین پوشیدگان را گرفته بودند، در صفی منظم به رقص و پایکوبی در آمدند و سپیده دم روز بهاری را شادباش گفتند. هر جا را که نظر می کردم، سخنی دیرینه داشت. سخنی از سخن سرای بزرگ، سخنی از غزل سرای بی همتا. به راستی این سرزمین کجاست؟ این همه زیبایی را میشود در کجا به غیر از ایران عزیز یافت؟ مردمان این سرزمین همانند فرشتگان سخن میگویند. چه زیبا و دلنشین!
هرگز چنین مهربانی ندیده بودم. اکنون چه باید کرد؟ به کجا باید رفت؟ از کجا آغاز کنیم که به همه جا رفته باشیم؟
- بچه ها به کجا برویم؟
ماه منیر که همراه نسیم به پرواز در آمده بود، بی آنکه نگاهش را از روی گل های شناور در رود گلاب، بردارد گفت:
- شاه چراغ.
همه عزم مان را جزم کردیم و به بارگاه ابدی محبوب دل عاشقان، حضرت احمد بن موسی (ع) مشرف شدیم. در راه ماه منیر از کرامات حضرت سید علاالدین حسین و این روز با شکوه سخن گفت. از سه شنبه، به راستی چرا سه شنبه؟
مرقد آن حضرت مملو از عاشقان و دلباختگی بود که از ساعت ها قبل در این مکان مقدس گرد هم آمده بودند. حرم را جای سورزن انداختن نبود. دل سوختگان و حاجت مندان زمزمه داشتند و با خواندن دعای جان بخش توسل ولوله ای بر پا شد. مادری که فریاد و استغاثه اش بیش از همگان بود، خود را به نزدیک من رساند و گفت:
- آقا کمی بلندتر بخوانید!

عجب حال و هوایی پیدا کردیم. هر یک از امامان معصوم را که به شفاعت می خواندیم گویی فرجی از فرشتگان به جمع ما آمده و سخنی با ما داشتند. ناله جان سوز آن مادر رفته رفته اوج می گرفت و همه را با خود هم صدا و همراه می ساخت:
- یا وجیهاَ عند الله اشفع لنا عند الله. یا اباالحسن یا موسی بن جعفر ایها الکاظم یابن رسول الله یا حجه الله...
- یا موسی بن جعفر، ای مولای مظلوم، ای باب الحوائج در کنج زندان، جان  حسین(ع) و جان رضایت(ع). حاجت روا کن!
غوغا و جیغ پی در پی مادر، فضای حرم را شکست و همه شیفتگان حضرت را به سوال وا داشت. به راستی این زن را چه شده است؟ پاسخ سوالم را دریافته بودم اما برای اطمینان قلب، دست هایم را به آسمان بلند کردم و دعائی از دل او کردم:
- خدایا تو را به حرمت و آبروی زندانی در قل و زنجیر زندان بغداد حضرت موسی بن جعفر (ع)، زندانیان بی گناه ما را از بند اسارت نجات ده!
چنان آمینی از دل مادر بلند شد که هرگز نشنیده بودم. دعا را به پایان بردم و از همسرم خواستم در مورد مشکل مادر خبری بگیرد.
ماه منیر که شم کنجکاوی اش گل کرده بود، به نزدیک مادر رفت و پس از چاق سلامتی و ابراز همدردری پرسید:
- مادر، مشکل شما چیه؟
مادر که با گوشه چادرش اشک هایش را پاک می میکرد با بی اعتنائی گفت:
- به شما هیچ ربطی نداره.
ماه منیر که از حرف او تقریبا جا خورده بود، آب دهانش را قورت داد و با حالتی ساختگی گفت:
- می دونی مادر، شوهرم با افراد انقلابی آشنایی داره. اگه مشکلت را بگی، شاید بتونم برات کاری بکنم.
مادر در حالی که چشم هایش را به مرقد دوخته بود با لبخندی تحقیر آمیز، کلامی بغض آلود را که از اعماق قلبش بیرون می آمد بر زبان راند:
-  مشکلم را به آقا گفتم، از اونم خواستم برام کاری بکنه. به هیچ کسی هم احتیاج ندارم.
ماه منیر، با زیرکی و بی پروایی پرسید:
- بچه ات چند وقته زندانه؟
مادر، اشک در چشمانش حلقه زد و با ترس آمیخته به احترام گفت:
- دخترم به پانزده سال زندان محکوم شده.
- برای چی؟
- نمی دونم، فقط این رو می دونم که روزنامه می فروخت...
- اسمش چیه؟
- آناهیتا...
- الان کدوم زندانه؟
- زندان عادل آباد.
ماه منیر بلافاصله فکری در سرش پیدا شد، با خود گفت؛ چطور است او را محک بزنم؟ به سرعت رنگ عوض کرد و مکارانه به جلد منافقی رفت و با لحنی آرام و خیر خواهانه خواست مرهمی بر دل مادر گذارد:
- ناراحت نباش مادر، صبر داشته باش! همه چیز درست می شه، دیگه چیزی نمونده روزی برسه که...
در این لحظه، سخنان ماه منیر، چهره مادر را چون کوره گداخته کرد و مادر را به فکر افرادی مغرض که این گونه با او سخن گفته بودند انداخت. چادرش را با عجله به دور گردنش گره زد و به انتقام آنانی که تمامی هستی و شیره جانش را مکیده اند و فرزند وی را به نابودی کشانده اند، نعره ای کشید و کا را به رسوایی رساند. من که اوضاع را وخیم دیدم از همراهان کمک خواستم و سرانجام با نشان دادن کارت سپاه پاسداران و با قول این که او را حتما تحویل مقامات قانونی خواهم داد، ماه منیر را از دست مادر نجات و به داخل ماشین انتقال دادم. مادر که دیگر هیچ چیز جلودارش نبود، زوار را به دور خود جمع کرد و به وعظ و خطابه پردخت:
- مردم چشماتونو باز کنید. فریب این بی شرفا رو نخورید. این ها هستند که...
با زحمت زیاد از میان جمعیت گدشتم. ماه منیر که رنگش پریده و خود را باخته و در داخل ماشین پنهان  شده بود، ترسیده در خواست کرد تا از منطقه دور شویم. با یک مشاوره کوتاه، او را به اقامتگاه رساندم و راهی ندامتگاه شدم.
....


"کتاب هوار گل سرخ، مجموعه داستان های شگفت انگیز واقعی، دکتر نورالله حسین خانی، انتشارات مسعی"
(استفاده از مطلب فقط با ذکر منبع!!!)