با چشمان شب بو ببینید!

۷ مطلب با موضوع «داستان ها» ثبت شده است

هوار گل سرخ

بر مرقد غنچه های پرپر در باغ
پیروزی خون بود شعار گل سرخ
در خاطر باد مانده از یورش باد
زخم تن لاله و هوار گل سرخ
*************************************************
رشته افکارم را مینای معترض به زاغی پاره کرد. با گشودن در، ناگهان عطر گل ها که در پشت شیشه پنهان شده بودند، وجودم را احاطه و پرندگان همراه با نسیم دل انگیزی که دست رنگین پوشیدگان را گرفته بودند، در صفی منظم به رقص و پایکوبی در آمدند و سپیده دم روز بهاری را شادباش گفتند. هر جا را که نظر می کردم، سخنی دیرینه داشت. سخنی از سخن سرای بزرگ، سخنی از غزل سرای بی همتا. به راستی این سرزمین کجاست؟ این همه زیبایی را میشود در کجا به غیر از ایران عزیز یافت؟ مردمان این سرزمین همانند فرشتگان سخن میگویند. چه زیبا و دلنشین!
هرگز چنین مهربانی ندیده بودم. اکنون چه باید کرد؟ به کجا باید رفت؟ از کجا آغاز کنیم که به همه جا رفته باشیم؟
- بچه ها به کجا برویم؟
ماه منیر که همراه نسیم به پرواز در آمده بود، بی آنکه نگاهش را از روی گل های شناور در رود گلاب، بردارد گفت:
- شاه چراغ.
همه عزم مان را جزم کردیم و به بارگاه ابدی محبوب دل عاشقان، حضرت احمد بن موسی (ع) مشرف شدیم. در راه ماه منیر از کرامات حضرت سید علاالدین حسین و این روز با شکوه سخن گفت. از سه شنبه، به راستی چرا سه شنبه؟
مرقد آن حضرت مملو از عاشقان و دلباختگی بود که از ساعت ها قبل در این مکان مقدس گرد هم آمده بودند. حرم را جای سورزن انداختن نبود. دل سوختگان و حاجت مندان زمزمه داشتند و با خواندن دعای جان بخش توسل ولوله ای بر پا شد. مادری که فریاد و استغاثه اش بیش از همگان بود، خود را به نزدیک من رساند و گفت:
- آقا کمی بلندتر بخوانید!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب سادات محمودی مهریزی

آخرین سخن

تا چشم امّ حمیده، مادر امام کاظم علیه السلام به ابوبصیر_که برای تسلیت گفتن به او به مناسبت شهادت شوهر بزرگوارش امام صادق علیه السلام آمده بود_ افتاد، اشک هایش جاری شد. ابوبصیر نیز لختی گریست. همین که گریه امّ حمیده ایستاد، به ابوبصیر گفت: «تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودی؛ قضیه عجیبی اتفاق افتاد.»
ابوبصیر پرسید: «چه قضیه ای؟» گفت: «لحظات آخر زندگی امام بود و  امام دقایق آخر عمر خود را طی می کرد. پلک ها روی هم افتاده بود. ناگهان امام پلک ها را از روی هم برداشت و فرمود: «همین الان جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر کنید.» مطلب عجیبی بود؛ در این وقت امام همچون دستوری داده بود. ما هم همت کردیم و همه را جمع کردیم. کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نماند که آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده که امام در این لحظه حساس، می خواهد چه بکند و چه بگوید.
امام همین که همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده و فرمود: «شفاعت ما هرگز نصیب کسانی که نماز را سبک می شمارند نخواهد شد.»1



1. بحارالانوار، ج11/ص 105.


"داستان راستان، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری، انتشارات صدرا"
"استفاده از مطلب با ذکر منبع"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب سادات محمودی مهریزی

امتحان هوش

تا آخر هیچ یک از شاگردان نتوانست به سوالی که معلم عالی‌قدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هر کس جوابی داد و هیچ کدام مورد پسند واقع نشد. سوالی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود:
«در میان دستگیره های ایمان کدام یک از همه محکم تر است؟»
یکی از اصحاب: «نماز.»
رسول اکرم(ص): «نه.»
دیگری: «زکات.»
رسول اکرم(ص): «نه.»
سومی: «روزه.»
رسول اکرم(ص): «نه.»
چهارمی: «حج و عمره.»
رسول اکرم(ص): «نه.»
پنجمی: «جهاد.»
رسول اکرم(ص): «نه.»
عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داد نشد. خود حضرت فرمود:
«تمام این هایی که نام بردید کارهای بزرگ و با فضیلتی است.
ولی هیچ کدام از این ها آن که من پرسیدم نیست. محکم ترین دستگیره های ایمان، دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاظر خداست.»1



1. کافی، ج 2، باب«الحب فی الله و البغض فی الله» ص 25 و وسائل، ج2، چاپ امیر بهادر، ص 497.


"داستان راستان، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری، انتشارات صدرا"

 « استفاده از مطلب با ذکر منبع»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب سادات محمودی مهریزی

سفر حج

مردی از سفر حج برگشته، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق علیه السلام تعریف می کرد؛ مخصوصا یکی از همسفران خویش را بسیار می ستود که چه مرد بزرگواری بود، همین که در منزلی فرود می آمدیم، او فوراً به گوشه ای می رفت و سجاده خویش را پهن می کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد.
امام صادق علیه السلام پرسیدند:«پس چه کسی کار های او را انجام می داد؟ و که حیوان او را تیمار می کرد؟»
_«البته افتخار این کار ها با ما بود. او فقط به کارهای مقدس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت.»
_«بنابراین همه شما از او برتر بوده اید.»


"داستان راستان، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری، انتشارات صدرا"

«استفاده از مطلب با ذکر منبع»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب سادات محمودی مهریزی

حکایت سعدی

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی.
صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضل تر بودی.


اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی

تهی از حکمتی به علت آن
که پُری از طعام تا بینی!


"گلستان سعدی، باب دوم: در اخلاق درویشان، ویرایش هوشنگ گلشیری، انتشارات ققنوس"

«استفاده از مطلب با ذکر منبع»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب سادات محمودی مهریزی

روزی روزگاری، مردی...

نیمه های خرداد بود و تازه دبستان‌ها تعطیل شده بود. محمد کلاس اول را تمام کرده بود. یکی دو روزی که گذشت، همراه برادرش علی به کارگاه تشک‌دوزی رفت. محمد کنار چرخ خیاطی علی ایستاد. علی رو تشکی‌ها را می‌دوخت و محمد به او نگاه می‌کرد. باید صبر می‌کرد تا استاد پیکر بیاید. علی می‌خواست با پیکر صحبت کند تا محمد هم بتواند در کارگاه کار کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب سادات محمودی مهریزی

من می آیم

پدرجان من می‌آیم؛
آنگاه که برای شخم زدن زمین در صحرا خسته هستی، بیل را از دستت می‌گیرم تا کمی استراحت کنی.
هیزم جمع می‌کنم، کتری را آب می‌کنم، آتش روشن می‌کنم و با آماده کردن چند استکان چای نیرویی تازه به تو خواهم داد.
پدر جان من می‌آیم؛

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب سادات محمودی مهریزی